سفارش تبلیغ
صبا ویژن
سرزمین عشق

 

 

از مهر خود دعوت نامه ای از عشق برایم فرستادی که بیایم به محفل تو و بیاموزم رسم شیدایی را از تو ،

شیفته و حیرانت شوم  و مابقی عمر را به عشقت زنده باشم و عاشقانه زندگی کنم ...

دعوت نامه ی تو بی قید و شرط بود و من سر گردان از اینکه برای ورود به محفل تو چه تحفه ای با خود بیاورم .

 ندا دادی خودت و قلبت را بیاری کافیست ...

گفتم در جمع دوستان تو با چه مشخصه ای وارد شوم  .گفتی دوستانم همه یکرنگ هستند  تو نیز به جمع آنها بپیوند ...

در کمال نا باوری و بهت وارد سر زمین تو شدم  ...

آنجا که دل هر عاشقی برای دیدنش بی قرار گذر لحظه ها می شود

و تو با چه ابهت و آرامشی به مهمانانت نگاه می کردی و خوش آمد می گفتی

  در اولین دیدار اشک هایم بود که با تو حرف می زد و سجده بر آستانت بود که بزرگیت را یاد می کرد  ...

 مبهوت از آنچه میدیدم ، قطره ای شدم در دریای طواف کنندگانت  و

تو چه عالی با یک یک قطره ها همراهی می کرد و گرمی عشقت را به

 وجود خسته ی آنها  می بخشیدی  ...

 در هر دور طواف همراهیت را حس می کردم  و در آن ازدحام جمعیت خودم را با تو تنها می دیدم ...

 قبل از دیدن رویت لبیک اللهم لبیک می گفتم و حال در هر دور از طواف جوابش را از سوی تو می شنیدم  ..

وقتی سرم را به روی سنگ های خانه ات گذاشتم و بوسیدم  و بوییدم وجودت را عطر بشت بهم هدیه دادی  و

خستگی سالهای تنهاییم را از یادم بردی ...

در حجر اسماعیل  وقتی در آن ازدحام جمعیت نماز عشق به سویت خواندم جواب عاشقانه ات را در سجده ی شکرم شنیدم ...

 در طواف بین صفا و مروه سخت بودن پیمودن راه زندگی  و

گذر سختی های دنیوی را یاد آورم شدی و در هر دور سعی وقتی خسته از رفتن می شدم در بلندای کوه صفا رخ می نمودی و

مرا برای رسیدن به انتهای راه که اجابت فرمان تو بود مشوق می شدی  ..

در آنروزها قلبم را در گروی عشق تو گذاشتم و زبانم نجوای عاشقانه با تو را زمزمه می کرد  .

 وقتی در پایان سعی و طواف از آب زمزمت نوشیدم  یاد آور نوشیدن شهد بهشت کردی برایم از پس بندگی خالصانه ..

در تمام لحظات با تو بودنم چه عاشقانه حرفهایم را گوش  می دادی و دست هایم را در دستان مهربانت می گرفتی و

تگیه گاهی میشدی برای شانه های لرزانم و چه سخاوتمندانه خریدار اشک ها و دل شکسته ام می شدی ...

در گرمای صحرای منا ، گرمای آتش گناهانم را یاد آور می شدی  و

تنهاییم در قیامت را تذکر می دادی ...

در رمی جمرات آنگاه که گفته شد باید ببینید که سنگهایتان به ستون جمره بر خورد می کند یاد آور

این نکته بود که راندن شیطان از خود راحت نیست ... و به صرف گفتن از شیطان دورم کفایت نمی کند و

باید از طرد شدنش اطمینان پیدا کرد ..... تکرار رمی جمرات تکرار و ساوس شیطان  و دوری از ان را یاد آور می شد ..

 در آخرین لحظه های بودنم در کنارت در آخرین دور طواف خداحافظیم به شدت دلم شکست و

اشکم روان شد و تو چه عاشقانه آسمان حریم امنت را با من همراهی دادی ...

 باران رحمت و غفرانت را برای پاکی وجودم به من هدیه دادی ...

 تتمه ی سیاهی قلبم را در باران رحمتت شستم و بر مِهرت سجده ی شکر به جا آوردم  ...

تو در آن ایام تا آخرین لحظات با تمام وجود مراسم مهمانداری را عاشقانه برگزار کردی و

چه زیبا رسم شیدایی را به من آموختی ...

 بالاجبار زمان باید از تو دل کنده و می رفتم ...

در آخرین دیدارمان در زیر ریزش باران لطفت از ته دل و با تمام وجود فریاد زدم 

خدایا ! با اینهمه مهربانی که در حق من نمودی عاشقت شدم و

شاهدش را اشک های بی اختیاری قرار دادم که خود تفسیر گر درونم می شد  و

از اجبار به رفتنم و سوز عشق درونم می گفت ...

 و تو ورای تمام این مهربانی ها گفتی حال که عاشق شدی  عاشق هم بمان  قلبت را پاک کردم ،

برای من پاک نگهش دار .

 من از کنار تو آمدم و در هیاهوی خود ساخته ی روزگار چه زود فراموش کردم  رسم شیدایی و عاشق بودن را ...  

 



[ سه شنبه 92/4/4 ] [ 7:42 صبح ] [ رهگذر خسته ]

نظر

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه